سرد که نه...اما همچینم گرم نیست....نفسا بو میدن....بوی لاشه های مردهء دلاشونو.....آره خوب به تو چه.....راحیل احمق....نبین....برو....بمیر.....
سردم نیست...مثل آغاز زمین.....بدتر....یخ زدم....انجماد ،درک منطق باد بود.......
داستان منطق ماهی آ تلخه.....و من خسته شدم از درک چشم سوم ام.....و دیدن درد پرنده .......
رنج....اوج قهقهه های آدم هاست...و لاشه های خوشبوی کودکان.....و باران که می میرد.....در تلاطم انزجار دریا از موج.
|
+| نوشته شده توسط
هیچکس در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
|