تبليغاتX
زندگی و دیگر هیچ
ورق پاره های زندان....
 
آدرس جدید من:

www.hazyooon.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط هیچکس در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 

آسمان.خاموش .در پی باد ی دود

کودککان دلبسته ی باد

راه خود را گم کردند.

آخرین سطر عاشقی باد وآسمان

جسد های نورانی کودکانی بود

که محض پاکی....

به باد اعتماد کرده بودند.

|+| نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385  |
 

سرد_خسته و تنها

در بالا پوش خود پنهان شده بود

کودک بیمار.

به سگ ولگردی می مانست

که به دنبال رویای تابی می گشت.

شهوت بازی

در روح کودک

سال ها پیش مرده بود

و چشمانش دیگر ترانه ی رنگین کمان نمی نواخت

وه که صداها چه گنگ و نورها....چه تاریک بودند

|+| نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385  |
 

سرد که نه...اما همچینم گرم نیست....نفسا بو میدن....بوی لاشه های مردهء دلاشونو.....آره خوب به تو چه.....راحیل احمق....نبین....برو....بمیر.....

سردم نیست...مثل آغاز زمین.....بدتر....یخ زدم....انجماد ،درک منطق باد بود.......

داستان منطق ماهی آ تلخه.....و من خسته شدم از درک چشم سوم ام.....و دیدن درد پرنده .......

رنج....اوج قهقهه های آدم هاست...و لاشه های خوشبوی کودکان.....و باران که می میرد.....در تلاطم انزجار دریا از موج.

|+| نوشته شده توسط هیچکس در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385  |
 

امشب دختر چهل و پنجمین روز بهار از شهر پر دود من رفت...

و تهران مثل گذشته اش

تعادل خود را از دست داد

|+| نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  |
 

آرامش گنگی که با باد رفته است

دستان تنهایی که نیاز را فریاد می زنند

و شهوت درد

برای نبودن فهم...

و آسمان می غرد

هر سلام

هر شکست

و دستان پر نیاز من

همچنان می بافد

قالی گم شده ی کودکی ها را

|+| نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  |
 
خسته ام
|+| نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385  |
 

عینک دودی _سرخی چشمان تنهایم را پنهان کرد

با باران چه می کردم.....

بار دیگر....

همه فهمیدند

که در این دنیا نیستم.

حتی آن کودک پر نیاز امن....

|+| نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385  |
 

آسمان

سرد _تهی_آزاد مرا می پذیرد

و من همراه با حجم تمام غربتم

به آن پناه میبرم

|+| نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385  |
 

کودکم در میان دستانم جان داد

ضربان قلبش آرام آرام خوابید

و در آن جنگل سرد تاریک

من بودم _بی روح_

و آسمان

که در غم من می گریست

|+| نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 
 
بالا